Sunday, February 06, 2005

خوابگاه دختران؛ یک فیلم ترسناکِ ایرانی قابل مقایسه با نمونه های جهانی

امشب فیلم خوابگاه دختران را در مجموعه فرهنگی ورزشی چمران (همان بولینگ عبدوی معروف تو شریعتی) با دو تا از دوستام دیدم. سالن نمایش فیلم برعکی خیلی از سینماهایی که درب و داغون شده ان (مثل سینما بلوار) و آدم که توشون نشسته می ترسه که نکنه یه وقت سقف بریزه پایین!، تر و تمیز و گرم بود و صندلیهاش هم خوب بود. ما سانس آخر رفته بودیم که ساعت 45/6 شروع می شد. قبل از رفتن به سالن سینما هیچ اطلاعی در مورد داستان فیلم نداشتم جز اینکه تیزرهای آن را در شبکه ماهواره ای مهاجر دیده بودم، با این جمله معروف که «میگن تو این ساختمون جن وجود داره!» و همین من رو ترغیب می کرد به دیدن این فیلم که به نظر میرسید ترسناک/کمدی باشه.

به هر حال، فیلم شروع شد با ماجرای قبول شدن دو تا دختر تو یه دانشگاه توی شهر کوچکی به اسم «سرکوه» که نزدیک تهران بود و اول خانواده های هر دو تا دختر مخالف رفتن اونها بودن ولی بالاخره راضی شدن... و سرانجام ساختمانی قدیمی با سرایداری به اسم خاله سکینه، و یک ساختمان نیمه کاره متروک روبروی آن که در بین مردم ده گفته میشد که محل آمد و رفت جن هاست. اینجا یک پرانتز باز کنم درمورد خاله سکینه، که هنرپیشه نقشش رو خیلی خوب بازی کرده بود، خیلی عالی. مخصوصاً توی صحنه هایی که میزد زیر آواز!

...از جایی که خاله سکینه گفت جن ها شب عروسی میان عروس رو میدزدن و عروسها هم دیگه پیدا نمیشن، من مطمئن شدم که یه قاتل دیوونه تو ماجرا هست که یه دختر رو می خواسته و بهش ندادن و حالا داره انتقام میگیره. اما این اطمینان زیاد طول نکشید، یعنی دقیقاً اونجور که من فکر میکردم نبود. همه اینها به خاطر این بود که تعلیق این فیلم عالیِ عالیِ عالی بود. یعنی تو هیچ لحظه نمی تونستی حدس بزنی که بالاخره قراره چی بشه. موسیقی فیلم هم خیلی عالی بود و کاملاً اضطراب آور. تمام کسانی که تو سینما بودن خونشون خشک شده بود از ترس! میدونید، تا جایی که قاتل دستگیر شد و انداختنش توی سلول و اونجا مثلاً داشت با جنها حرف میزد، من مطئن بودم که یه دیوونه است که «خیال» میکنه با اجنه ارتباط داره. اما وقتی حالتی به خودش گرفت (وهنرپیشه اش این قسمت رو شاهکار بازی کرد) که انگار جن در بدنش حلول کرده، من (و همه) شک کردیم که نکند واقعاً با جنها در ارتباط است، به ویژه که بعد از این «حلول» قدرت خارق العاده ای پیدا می کرد.

این تعلیق لعنتیِ کُشنده! تا آخر فیلم هم دست بردار نبود، آنجا که قاتل اسلحه را رو به رویا (باران خانم کوثری) و نامزدش (آقا مجید صالحی که در عین طناز بودن مثل همیشه، نقش را عالی بازی کرده بود) گرفته و پلیسها هم رسیده اند... تو دلت به پلیس ها میگی «بزنید دیگه این تخم سگ رو بگشید!» و در حالی که اضطراب و هیجانت به اوج رسیده، نمای ساختمان از بیرون نشون داده میشه و صدای دو تا شلیک شنیده میشه. دوستم با اطمینان میگه نامزده (مجید صالحی) کشته شد (تیر اول) و تیر دوم را هم پلیس به قاتل شلیک کرده و اونو کشته. وقتی رویا تنها از ساختمون میاد بیرون و میشینه رو پله ها و سرش رو میگیره توی دو تا دستاش و میزنه زیر گریه، مطمئن میشی که نامزدش کشته شده. در حالی که تو هم با رویا ناراحت هستی، دو تا پا میاد توی کادر که خیلی شبیه پای جناب سرهنگ هست، میگی پلیسه... اما یه دفعه مجید صالحی رو میبینی و یه نفس راحت میکشی:) و گرچه میدونی که همه اینها فیلمه، ولی نمیتونی بگی که نترسیدی یا ناراحت نشدی یا اینکه دلت نمیخواست نامزد رویا زنده بمونه... و سکانس پایانی فیلم فوق العاده است: سگهایی که داخل همان ساختمان متروکه هستند و انگار دارند بقایای یک جسد را میخورند (اول سایه هاشان را میبینی از پشت پنجره و میگی نکنه جن ها هستن؟) و بعد صدای خاله سکینه رو میشنوی که میگه «جنها می تونن هر شکلی باشن، مثلاً همین سگ ، همین گربه، همین مرغ و خروسها... اونها غذا نمی خورن... فقط سایه میخورن...»

به هر حال یه دست مریزاد میگم به همه اونهایی که تو ساختن این فیلم مشارکت داشتن... و گرچه این فیلم هم نقطه ضعفهایی داشته، اما اونقدر کم و جزئی هستن که اصلاً اذیت کننده نمیشن و به خصوص در اولین بار دیدن فیلم آن حس ترس و تعلیق آنقدر خوب کار خودش را انجام می دهی که تو فقط میخکوب روی صندلی تماشا میکنی و می ترسی و حرص می خوری و ناراحت میشوی ...

در ضمن زیر پرده فیلم روی سر در سینما نوشته شده بود که دیدن این فیلم برای افراد زیر 18 سال توصیه نمیشود، و توصیه درستی است، به خصوص برای بچه های کم سن و سال تر. خود من تنها دیدنش توی خانه (مخصوصاً اگر شب باشد) را توصیه نمی کنم (به خصوص اگر بار اول باشد). شاید توی دلتون بخندید و بگید فلانی چه ترسوئه، ولی باید اون صحنه ها رو ببینید و در بافت و داستان فیلم قرار بگیرید تا شما هم همینقدر بترسید (فقط اگه نخواهید ادا درآرید که اصلاً آدم ترسویی نیستید!)

اینجا یک سری لینک هست که من پیدا کردم در مورد نقد و نظرهای مختلف راجع به فیلم خوابگاه دختران، بعضیا خیلی باهاش حال کردن و بعضیا هم اونو کوبوندن. خلاصه هر کسی نظر خودش رو داره. مطلب روزنامه کیهان هم طبق انتظار! یک مطلب مغرضانه هست که اصلاً این فیلم را نفهمیده، به ویژه آنجا که نوشته «براستي حرف فيلم چه بود؟» از نویسنده محترم این مطلب باید پرسید پس حرف این همه فیلم ترسناک که تو دنیا ساخته میشه چیه؟ اصلاً مگه همیشه باید دنبال حرف و پیام و از این مزخرفات بود؟ اگه شما سرکار خانم واقعاً این فیلم رو فهمیده بودی، همون سکانس تعلیقی آخر فیلم باید سوال رو تو ذهنت ایجاد و اونو با خودش درگیر میکرد، نه اینکه اینگونه بی ربط بنویسید «خوابگاه دختران از نمونه فيلم هاي يك بار مصرفي كه مخاطب يك دقيقه بعد از ترك سالن براي هميشه فيلم را به فراموشي مي سپارد.»

به هر حال، توصیه میکنم این فیلم را حتماً ببینید. (و قبلش سعی کنید فراموش کنید که اصلاً داستان فیلم قراره راجع به چی و چه جوری باشه!)


بعضی از نقد و نظرها در مورد «خوابگاه دختران»:

جسارت و بازار (نقدی بر فیلم خوابگاه دختران)، امیر قادری، شرق

خوابگاه دختران؛ عنوانی که بیننده را فریفت!، مرضیه بامیری، کیهان

نگاهي به عنصر تعليق در فيلمنامه‌ي ”خوابگاه دختران“ رعايت قواعد ژانر وحشت توسط كارگردان، سرویس نگاهی به وبلاگ ها، ایسنا

خوابگاه دختران، وبلاگ نشر سجاد

خوابگاه دختران، وبلاگ داریوش کبیر [یک نظر یک خطی!]

|

Friday, November 26, 2004

بمباران گوگلی: بیایید دنیا را باخبر کنیم!

ما موفق شدیم!
حالا باید دنیا را باخبر کنیم.
توضیحات بیشتر را اینجا بخوانید.
من خودم به همه خبرگزاری ها و منابع خبری لینک بالا ای میل زدم.
در وبلاگ انگلیسی ام هم در این باره نوشته ام.
در iranFilter هم در این باره نوشته ام.
تا حالا که بی بی سی فارسی خبر این بمباران! رو منتشر کرده!
شما هم دست به کار شوید. پیروزی ما به مشارکت همه ما احتیاج دارد.
به امید پیروزی در این پیکار!

|

کدام خلیج عربی؟!

arabian gulf
الخلیج العربی
الخليج العربي
Persian Gulf
خلیج فارس
خليج فارس

|

Friday, October 01, 2004

تلویزیون ایران هم بالاخره نام هخا را برد!

پنحشنبه شب، نهم مهر ماه، تلویزیون ایران در بخش خبری شبکه دو بالاخره هخا را نشان داد و با اعلام نام کامل او و اهدافش، گفت که به دلیل تماس های مردم با او برای نیامدن به ایران، از این سفر منصرف شده است.
جالب است که تا دیروز اگر بردن نام این آدم ممنوع بود، امروز که جمهوری اسلامی مطمئن شده که این یک بازی بوده، حالا با خوشحالی این خبر را اعلام می کند.
بیچاره آنهایی که به دروغهای این مردک ــ هخا ــ دل خوش کرده بودند!!!
این مردک احمق و این جمهوری اسلامی آشغال همه شان سر و ته یک کرباس هستند. واقعاً کسی هست که دلش برای ایران و ایرانی بسوزد و آرزوی پیشرفت این کشور را داشته باشد؟ من که خودم با آدمهای تحصیلکرده اکثراً سر و کار دارم، می بینم که همه دنبال روزنه ای هستند برای فرار از این کشور. در یکی از همین بحث ها، یک آدمی که خیلی بچه مثبت و حزبل منش بود، به یکی از دوستان ما داشت می گفت که باید عرق ملی داشت؛ که دوست ما نه گذاشت و نه برداشت و رک گفت: «بشاش تو عرق ملی!«
خود من هم با همه علاقه ای که به ایران دارم، دیگر دارم کم کم به این نتیجه می رسم که فقط باید از این کشور رفت... فرار کرد...
بر سر همه ما چه آمده؟...

|

Tuesday, September 21, 2004

باز هم امروز

این عکسی است از صفحه اول تعدادی از ده ها وبلاگی که نامشان را امروز گذاشته بودند، در اعتراض به نقض آزادی های اینترنتی در ایران؛ و متن زیر هم پیام سپاسی است از گردانندگان سایت امروز برای کسانی که در این حرکت مشارکت کرده بودند.
به امید آزادی، پاینده باد ایران!


پیام قدردانی " امروز" از وبلاگ نویسان
به نام خدا
حركت ماندگار و ارزشمند تعداد زيادي از وبلاگ‌نويسان آزادايخواه در دفاع از آزادي بيان و اعتراض به نقض اين حق مسلم نشان داد كه به ظرفيت‌هاي بسياري مي‌توان اميد داشت كه در برابر ناقضان حقوق بشر بايستند و فارغ از گرايش‌ها و سليقه‌ها همه و همه در دفاع از حقوق ديگري با هم هم‌پيمان شوند. تماشاي فضاي بالنده اطلاع‌رساني روي شبكه اينترنت كه به رغم همه فسون‌ها و دسيسه‌ها هر روز پر رونق‌تر از گذشته در عرصه تبادل اطلاعات و اخبار و ديدگاه‌ها و تحليل‌ها فضا را براي تنفس اقتدارگرايي و استبداد ديني تنگ‌تر و تنگ‌تر مي‌كند، همه آزاديخواهان را به شوق مي آورد.اين حميت و ايستادگي را كه ديروز وبلاگ‌نويسان به ابتكار يكي از پيش‌كسوتان اين فن از خود نشان دادند، نمايشي ديگر از آن بود كه فرزندان آزاديخواه ايران با وجود همه انتقادها و حتي مخالفت‌هايي كه در عرصه نظر يا عمل از يكديگر دارند مي‌توانند در جهت استقرار بنيان‌هاي دموكراسي و دفاع از حقوق بنيادي يكديگر با هم متحد و هم پيمان شوند.مديريت سايت خبري امروز كه روز دوشنبه مورد لطف بسياري از دوستاني قرار گرفت كه سخاوتمندانه و در جهت دفاع از حقوق اين سايت نام سايت‌ها و وبلاگ‌هاي خود را به "امروز" تغيير دادند و به انتشار خبرهاي سايت امروز در فضاهاي تحت اختيار خود پرداختند، از يكايك آنان و همه كساني كه به هر نحو ممكن از اين حركت حمايت كردند سپاسگزاري مي‌نمايد و رشد و بالندگي آنان را آرزو دارد و اميدوار است كه اين نوع حركت‌هاي ماندگار جمعي در دفاع از حقوق شهروندي و آزادي‌هاي مسلم براي همه انسانها تداوم و گسترش يابد.
اگر چه سايت امروز و برخي سايت‌هاي اصلاح‌طلب ديگر كه در فشار و تنگناي فراوان در داخل كشور از هر كرانه آماج حملات غيرقانوني قرار گرفته‌اند و بدين سبب ممكن است گرفتار نارسايي‌هاي فني باشد اما اين جريان نشان داده است كه عرصه ارتباط و اطلاع‌رساني آزاد به شهروندان را خالي نمي‌گذارد و از حداقل‌هاي ممكن نيز براي برقراري اين ارتباط بهره‌ مي‌برد. سابقه اصلاح‌طلبان در به وجود آوردن دهها روزنامه آزاد و حرفه‌اي نشان داده است كه خلاقيت و ابتكار و پشتكار فرزندان اصلاح‌طلب ايران زمين مي‌تواند از حداقل‌ها نيز ثمرات شگفت بيافريند. اگر چه امروز سايتهای امروز، بامداد، رويداد و ... غيرحرفه‌اي منتشر مي‌شوند.در هر حال ياري و همراهي همه دوستان بزرگواري كه حركت روز دوشنبه را تجلي بخشيدند مي‌تواند گذر از اين مرحله را نيز آسان‌تر نمايد.در پايان به پاس همت همه همراهان شعر زندگي هوشنگ ابتهاج را به همه آنان تقديم مي‌كنيم.
چه فكر مي‌كنيكه بادبان شكسته زورق به گل نشسته‌اي است زندگي؟در اين خراب ريختهكه رنگ عافيت از او گريخته،به بن بست راه بسته اي است زندگي؟
چه سهمناك بود سيل حادثهكه همچو اژدها دهان گشودزمين و آسمان ز هم گسيختستاره خوشه خوشه ريختو آفتاب در كبود دره‌هاي آب غرق شدهوا بد استتو با كدام باد مي روي؟چه ابر تيره‌اي گرفته سينه تو راكه با هزار سال بارش شبانه روز همدل تو وا نمي‌شودتو از هزاره‌هاي دور آمديدر اين درازناي خونفشانبه هر قدم نشان نقش پاي توستدر اين درشتناك ديولاخز هر طرف طنين گام‌هاي رهگشاي توستبلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نامبه خون نوشته نامة وفاي توستبه گوش بيستون هنوز صداي تيشه‌هاي توستچه تازيانه كه با تن تو تاب آزمودچه دارها كه از تو گشت سربلندزهي شكوه قامت بلند عشقكه استوار ماند در هجوم هر گزندنگاه كنهنوز آن بلند دور،آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نوركهرباي آرزوستسپيده‌اي كه جان آدمي هماره در هواي
اوستبه بي يك نفس در آن زلال دم زدنسزد اگر هزار بار بيفتي از نشيب راه و بازرو نهي بدان فرازچه فكر مي‌كني؟جهان چو آبگينة شكسته‌اي استكه سرو راست هم در او شكسته مي‌نمايدت
چنان نشسته كوه در كمين دره‌هاي اين غروب تنگ
كه راه بسته مي‌نمايدتزمان بي‌كرانه راتو با شمار گام عمر ما مسنجبه پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج به سان رودكه در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند،رونده باشاميد هيچ معجزي ز مرده نيست،زنده باش .

|

Monday, September 20, 2004

از امروز

خبرهای زیر همگی از خبرهای امروز وب سایت «امروز» انتخاب شده اند

برنامه بسیج ومجلس آبادگر برای طراحی لباس بانوان
فاطمه آجرلو، مخبر كميسيون زنان مجلس آبادگرگفت: فراكسيون زنان مجلس در خصوص بحث كارشناسي لباس ملي و الگوي حجاب كامل با بسيج خواهران جلسه اي برگزار كرد. اين موضوع به اوامر مقام رهبري و خواسته ايشان از وزارت ارشاد برمي‌گردد كه لباس ملي طراحي و به جامعه ارائه شود ولي اين دستور، نشنيده گرفته شد و به آن پرداخت نشد كه مجلس هفتم، قصد دارد، اين موضوع را پيگيري كند.

اقدامات مجلس آبادگر صدای شیخ قدرت را هم در آورد
قدرت الله عليخاني عضو هيأت رئيسه فراكسيون خط امام گفت: نمي‌دانم مجلس به كجا مي‌رود و چه مي‌كند. در آستانه سفر رئيس جمهوري به تركيه در رابطه با دو قرارداد كه اصل سفر را تشكيل مي‌دهد يك طرح دوفوريتي (طرح الزام دولت به اخذ مجوز از مجلس در انعقاد قرارداد با شركت‌هاي خارجي) مساله قراردادها را هوا مي كند. اكنون دولت با چه پشتوانه اي اين سفر را انجام دهد، فكر مي كنم بهتر است خاتمي سفر خود به تركيه را لغو كند.

بازبینی فیلم جشن سنما توسط مسولان قضائی
اعضاي هيأت مديره خانه سينما ، صبح ديروز به جز ابوالحسن داوودي رئيس هيأت مديره در دادسراي ارشاد حضور يافتند. اين افراد كه از انجام مصاحبه امتناع مي كردند پس از خروج از دادسرا تنها عنوان كردند كه تفهيم اتهامي در كار نبوده و حضورشان صرفا در راستاي ادامه بازجويي‌ها بوده، شنيده مي‌شود مقامات قضايي مسئول رسيدگي به اين پرونده درصدد هستند تا فيلم جشن خانه سينما را بازبيني كنند، امروز تعدادي از هنرمندان و كارگردانان و نويسندگان سينما با حضور در مقابل در خروجي دادسراي ارشاد جوياي وضعيت همكاران خواهند بود.

خشم کیهان از سخان رمضانزاده
كيهان نوشت، نمايندگان مجلس، موضع‌گيري‌هاي زنجيره‌اي سخنگوي دولت عليه مجلس هفتم و تلاش وي براي سياه نمايي عليه دوره جديد مجلس را بي‌اهميت دانستند. در پي اقدام مكرر رمضان‌زاده به اختصاص ساعت‌ها وقت سخنگوي دولت براي واكنش نشان دادن به اظهارات شخصي يكي دو نماينده مجلس، خبرنگار ما ديدگاه چند تن از نمايندگان را در اين زمينه جويا شد. اين نمايندگان اظهار داشتند وي جز تلف كردن فرصت دولت و معطل كردن خودش، چيزي گيرش نمي‌آيد! يكي از نمايندگان تاكيد كرد: اگر سخنگوي دولت همينطور سرگرم حرف زدن ديدگاههاي شخصي نمايندگان راجع به مسايل مختلف باشد – خصوصا اينكه اثري هم در افكار عمومي ندارد- به نفع ماست. چون مردم در دراز مدت عملكرد مجلس را با ادعاهاي ساختگي و اظهارات كاملا حزبي رمضان‌زاده عليه مجلس مقايسه مي‌كنند و به آساني در مورد آن نتيجه گيري خواهند كرد. وي البته ابراز نگراني كرد، بعيد نيست كساني متوجه تفاوت رمضان زاده با دولت ايران نشوند و رفتار وي را به حساب دولت بگذارند

رسالت: کدام اندیشمند در زندان است؟
رسالت در ياداشتي با اشاره به تيتر اول روزنامه ديروز ايران كه به نقل از رئيس جمهور آورده بود: انديشمندان نبايد براي بيان عقايد در زندان بمانند، تصريح كرده است: هر كس، ابتدائا، اين تيتر را ببيند از خود سئوال مي‌كند ، اكنون چند انديشمند به دليل بيان عقايد خود در زندان به سر مي‌برند؟ اين سئوال ، پرسش ديگري را در ذهن تداعي مي كند و آن اينكه؛ مگر جمهوري اسلامي يك نظام قرون وسطايي است كه انديشمندان خود را به صرف بيان عقايد زنداني مي‌كند؟! تا آنجايي كه ذهن جامعه ما ياري مي كند حتي يك زنداني را نمي توان نام برد كه به جرم بيان عقايد در زندان باشد. اگر آقاي رئيس جمهور كسي را سراغ دارند بايد در آن نشست نام مي بردند و ياد او را گرامي مي داشتند. پس چنين نسبتي به نظام آن هم ا سوي شخصيتي چون خاتمي يك جفاي آشكار است. سئوال اين است كه چرا چنين بي مهري و جفايي صورت مي گيرد؟ تنها فرد هتاك و فحاشي كه برخي مدعيان معتقدند او به دليل بيان عقايد در زندان است، آقاي هاشم آقاجري است كه آن هم، اكنون، در بيرون زندان به سر مي برد. وي در يك دادگاه صالحه محاكمه شده و به اتهام اهانت به دين، مجرم شناخته شده است. جناب آقاي خاتمي! آيا اين حرفها از جنس بيان عقايد است؟ آيا اهانت به دين نوعي عقيده است كه بايد محترم شمرده شود؟! جناب آقاي خاتمي چرا چنين بي مهري به نظام بايد از سوي شما صادر شود؟ آيا اصل 121 قانون اساسي جزء اصول قانون اساسي كشور نيست؟ چرا حرفي مي زنيد كه نقض آشكار اين اصل كليدي است؟ اين نوع اظهارات نپخته و نسنجيده در چنين اجتماعاتي فردا توسط بدخواهان و محافل به اصطلاح حقوق بشري به عنوان يك مدرك عليه نظام مورد استناد قرار مي گيرد.

زمینه سازی روزنامه جمهوری اسلامی برای بسته تر شدن فضای کشور
جمهوري اسلامي در سرمقاله امروز خود با بيان اينكه امروز جامعه اي كه براي اهل ديانت و فرهنگ و اخلاق باشد،‌كاملا ناامن است و امنيت كامل براي اهل فساد و هرزگي و تجاوز به ناموس و استهزاكنندگان احكام خدا، برقرار است، از عدم برخورد با مفاسد اجتماعي انتقاد و آورده است: متاسفانه تصميم سازان خودي، يك روز به بهانه انتخابات، يك روز به بهانه فلان مشكل خارجي و يك روز هم به ملاحظه فلان فرد يا جمع و جناح، همواره مانع برخوردهاي قانوني با عناصر فاسد مي شوند و اين عملكرد غيرقابل توجيه آنها راه را براي گستاخ‌تر شدن عناصر فاسد و مفسد هموارتر مي‌كند. در ادامه با اشاره به اينكه مردم براي مبارزه با تهاجم فرهنگي به مجلس هفتم اميد بسته‌اند، تاكيد كرده است:‌به نمايندگان ارزشي و با اخلاص مجلس نيز اين توصيه را داريم كه فريب چند عنصر بازيگر كه در درون مجلس همواره با توجيهات و بهانه تراشي ها مانع تحركات مفيد ديگران مي‌شوند تا اهداف سياسي و اغراض جناحي خود را تأمين نمايند را نخوريد.این روزنامه در مطلب دیگری درستون جهت اطلاع خود مدعی شد، بي توجهي مسئولان فرهنگي سيرجان به اعتراضات مردمي در اين شهر موجب انتشار بيانيه اي در اعتراض به برگزاري كنسرت هاي متعدد موسيقي شد. شماري از جوانان سيرجاني در اعتراض به برگزاري اين كنسرت موسيقي چند روز قبل هم در مقابل اداره ارشاد اين شهرستان تجمع كردند.

تحريم تجاري انگليس توسط آبادگران!
غلامرضا مصباحي مقدم عضو كميسيون اقتصادي مجلس آبادگران در واكنش به پيش نويس قطعنامه سه كشور اروپايي گفت:‌امكان تحريم تجاري انگليس وجود دارد و اين طرح از ناحيه كميسيون مجلس قابل پيگيري است. اگر بحث تحريم تجاري جدي گرفته شود، بسيار مؤثر و قاطع خواهد بود. احضار سفير انگليس مطلب مهمي نيست و اين، حداقل اقدام ماست كه بايد انجام داد. بازي سه كشور اروپايي براي همراهي با آمريكا، بازي خطرناكي است.


|

Sunday, September 19, 2004

امروز همه ما «امروز» هستیم

جنگ تمام عیاری که مرتضوی با اینترنت شروع کرده، آخرین جنگ او است که اگر آنرا
برنده شود، دیگر اثری از آزادی بیان در سرزمین ایران نخواهد ماند. اما خوشبختانه ما
می‌ةوانیم به کمک همدیگر به آسانی او را شکست دهیم.
او می‌خواهد صدای
وب‌سایت‌های اصلاح‌طلب به گوش کسی در داخل ایران نرسد و اگر از پس این کار برنیاید
شکست خورده است. پس بهترین راه کمک به این موضوع پخش کردن خبرهای وب‌سایت‌های امروز
و بامداد، به هر شکل ممکن، است. ساده‌ترین راه آن کپی و پیست کردن عین مطالب آنها
یا برگزیده‌‌شان در وب‌لاگ خود است که می‌دانم ممکن است برای وب‌لاگ‌نویسان
شناخته‌ی شده‌ی ساکن ایران سخت باشد، ولی کسانی که ناشناسند یا در ایران زندگی
نمی‌کنند می‌توانند نقش بزرگی بازی کنند.
شبکه‌ی چند ده هزارتایی وب‌لاگ‌های
فارسی، در مجموع از تمام روزنامه‌های فارسی زبان، خواننده‌ی بیشتری دارد و اگر از
آن برای شکست‌دادن دشمنان آزادی بیان در ایران استفاده نکنیم، فرصتی تاریخی را از
دست داده‌ایم.
بنابراین پیش‌نهاد می‌کنم روز دوشنبه‌ی آینده، هر کس که امکانش را
دارد، چند خبر را به انتخاب خودش از وب‌سایت‌های امروز و بامداد بردارد وبه همراه
لینک‌هایی مشخص به منبع آنها، در وب‌لاگش بگذارد.
من البته یک کار دیگر هم
می‌کنم که اگر شما هم دوست داشتید بکنید. کار سمبولیک جالب خواهد بود: اسم
وب‌لاگ‌مان را برای یک روز به «امروز» تغییر دهیم.

این نوشته از وبلاگ حسین درخشان گرفته شده است. (لینک)

|

Monday, June 14, 2004

That FUCKING 'Access Denied!'

توی وبلاگ انگلیسی ام یه یادداشت نوشتم در مورد هجوم اخیر دولت ایران برای بستن سایتهای اینترنتی. اگه دوست داشتین بخونین: اینجا.

|

Friday, June 11, 2004

گزارش هفته و حرف های نگفته

اول و دوم و سوم سلام!
بعدش اینکه من در روزهای وسط هفته واقعاً وقت کم میارم و به زور شاید بتونم نیم ساعت وبگردی بکنم. برای همین آپدیت کردن اینجا به تاخیر می افته. اما سعی می کنم هفته ای یک یا دو بار مطلب بنویسم و البته مفصل تر. خوب ببینیم چه خبرا؟

1-گل آقا چقدر گل بود واقعاً!
اول از همه اینکه چهارشنبه این هفته مراسم چهلم کیومرث صابری فومنی یا همان گل آقا بود که واقعاً آقا بود. به همین مناسبت هفته نامه گل آقا که مدت زیادی هست به خواسته خود کیومرث خان تعطیل شده بود، دیروز یگ شماره ویژه منتشر کرده بود به یادبود گل آقا. واقعاً طنز چقدر خوب است. عکس روی جلد هفته نامه را که کار امیر حسین داودی هست اینجا ببینید. آدم از رویدادی که غم انگیز هست، با دیدن این کاریکاتور نسبت به آن حس دیگه ای پیدا می کند. شماره خوبی در آمده این مجله، و البته قرار است که یادبود مفصل تری برای گل آقا به صورت کتاب چاپ شود. از این شماره، مطلبی را از نادر ابراهیمی نقل می کنم که در عین کوتاه بودن، صمیمی و قشنگ و کامل نوشته: «گل آقای من بود، گل آقای همه مردم، گل آقای بچه ها هم بود، آدم بود واقعاً، صمیمی، خوب، مهربان، شریف.»
خدا رحمتش کنه.

2-...
یه چیزی می خواستم که هاله عزیزم لطف کرد و برام فرستاد:)

3-سیاوش قمیشی
داشتم الان سیاوش قمیشی گوش می کردم، آلبوم قاب شیشه ای. حالم گرفته شد، مخصوصاً با ترانه «صدای خش خش برگای خزونی...» البته من سیاوش خان رو خیلی دوست دارم، اما دیدم که الان موقع گوش کردن به این آهنگ و کز کردن نیست. ناسلامتی گرمای تابستون هم هست و با حال و هوای پاییزی اصلاً مناسبت نداره! (من اولین بار این آلبوم رو توی یه پاییز شنیدم و خاطره های خیلی خوبی باهاش دارم:)) خلاصه، رفتم آلبوم تاک، و آهنگ «یه عمری بد آوردی و ...» حالم رو بهتر کرد: «ولی فردا شروع تازه باقی زندگیته» ولی چرا فردا؟ همین الان!

4-زمانی برای تفریح و مسافرت
دیروز که توی گرمای شدید تهران داشتم می رفتم شرکت سرکار، با خودم فکر کردم که تابستون واقعاً فصل کار کردن نیست! راندمان و بازده ادم توی گرما و عرق کردن خیلی میاد پایین. آدم کم حوصله میشه! کلافه میشه... باید توی این فصل ادم بره تفریح، مسافرت، پاییز و زمستون هم کار کنه. ولی خوب دیگه، آدم مجبوره به خاطر شرایط سختی رو تحمل کنه و تابستون هم بره سرکار. البته من حالا که از دست خدمت سربازی راحت شدم، برنامه های زیادی برای مسافرت رفتن دارم، چون واقعاً سفر رو دوست دارم. چند روز پیش فرم درخواست گذرنامه رو از ادره پست گرفتم و باید عکس بگیرو با مدارک در اولین فرصت برم اداره گذرنامه. بابا پوسیدیم از بس تو این ایران موندیم و پامون رو نذاشتیم اون ور مرز. احتمالاً توی شهریور با یه اکیپ از بر و بچ میریم یه مسافرت، شاید ارمنستان، شاید هم دوبی، شاید هم ترکیه. فعلاً زیاد پول توی دست و بال نیست (بابا سربازی که بهمون حقوق نمی دادن، 20 ماه از زندگی عقب افتادیم!) و برای همین نمی تونیم مسافرت خیلی پر خرج بریم!

5-بابا مهناز، بابا افشار!
خداییش این ملت دنبال چیِ این مهناز خانوم افشار هستن که انقدر دنبال عکس و مطلب راجع به اون می گردن، نمونه اش همین جا که من یه مطلب در مورد مهناز افشار نوشتم و عکسش رو گذاشتم، کلی از کسانی که از طریق گوگل اومدن اینجا، «عکس مهناز افشار» رو توی گوگل جستجو کرده بودن! البته همه خوب می دونیم که ملت چرا دنبال عکس مهناز افشار هستن:)

6-واقعاً که!
دقت کردین که من توی نوشته هام چقدر از کلمه واقعاً استفاده می کنم؟ نه؟ بابا واقاً که!

7-...
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست...
جدی نگیرین، همین جوری نوشتم:) حالم خوبه، خدا هم بزرگه، خیلی هم مهربونه، نازه، گُله...:)

|

Saturday, June 05, 2004

زلزله در تهران، ترس و بی‌خیالی

خوب خدا را شکر مثل اینکه خطر زلزله قریب الوقوع در تهران تا مدتی از سر ما گذشته است. گرچه که همه ما دیگر عادت کرده ایم که هر از گاهی از ترس زلزله ای که خواهد آمد بر خود بلرزیم و دعا کنیم که نیاید و بعد هم که خیالمان راحت شد برویم دنبال کارهای همیشگی مان و همان ساختمان های بساز و بندازی را بسازیم و بخریم و داخلش ساکن شویم و...

به هر حال، این را هم به عنوان جوک داشته باشید: امروز دفتر یکی از معاونت های یکی از مناطق شهرداری بودیم، تعریف می کردند که دیشب ساعت 3 نصفه شب شهردار منطقه زنگ زده بوده به همه که باید بیایند جلسه ستاد بحران چون تا نیم ساعت دیگر زلزله می آید! آنها هم می آیند و تا ساعت 5 صبح هم آنجا بوده اند و آخر سر از آقای شهردار می پرسند که پس چی شد این زلزله؟! و البته خودشان می گفتند که اگر زلزله ای هم بخواهد بیاید، هیچ ستاد بحرانی نمی تواند هیچ کاری بکند، چون از نبود امکانات و تمرین و هماهنگی که بگذریم، همه آنها خودشان اول از همه می روند سراغ خانواده خودشان. و البته می گفتند که در این جور موارد باید استان های مجاور ستاد بحران تشکیل بدهند و به کمک بیایند.

و البته خدا کند که این زلزله هیچ وقت نیاید، چون اگر بیاید همه این حرف ها و بحث ها و جلسه ها باد هوا خواهد بود. دیشب موقع خواب وقتی به این پیش بینی ها فکر می کردم و به اینکه ممکن است همان شب زلزله بیاید و همه خانه و زندگی ما را نابود کند... خیلی فکرهای دیوانه وار و ناراحت کننده ای بود. فکر می کردم که... اصلا ولش کن!

|

Monday, May 31, 2004

وقتی از زلزله حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

از زلزله ای که جمعه بعد از ظهر آمد و نصف ایران را تکان داد، سه روز می گذرد، اما هنوز هم صحبت از زلزله ای که می تواند شهر بزرگ تهران را به ویرانه ای بدل کند، نقل محافل است. جمعه ما تهران نبودیم، یکی از روستاهای ییلاقی نزدیک به تهران بودیم؛ دقیقش را بخواهید یکی از دهات طالقان. آنجا روستای آبا و اجدادی ماست و هر سال از زمانی که هوا مساعد می شود، بیشتر آخر هفته ها را می رویم آنجا. دور از شهر و سر و صدا و آلودگی، نزدیک یک روز و نصف را در جایی آرام می گذرانیم.

اما این جمعه... ساعت تقریبا 5 و 7-8 دقیقه بود که 3 تا صدای گرومب گرومب که ساختمان را لرزاند، شنیده شد. مثل این بود که گوریل انگوری در حال دویدن در کوچه ها باشد! بلافاصله، لرزش زمین و به دنبال آن ساختمان شروع شد. انگار که گهواره ای باشد، به همه جهت حرکت می کرد. و صدای لرزش رعب اور زلزله هراس ما را دو چندان می کرد. همان لحظه که اولین تکان شروع شد، یکهو که تا بفهمیم قضیه از چه قرار است دیدیم زلزله سرزده آمده، داد زدم زلزله! بریم بیرون! و هیجان زده و با ترس، دویدیم داخل حیاط کوچکمان. زمین می لرزید، و با خودش همه چیز را می لرزاند. از همه هراس آورتر، تانکر آبی بود که داخل حیاط روی پایه ای آهنی به ارتفاع حدود 4 متر، مثل یک آونگ این سو و آن سو می رفت و هر لحظه ممکن بود با شدت گرفتن تکان و تشدید ارتعاش، پایه بشکند و تانکر روی شیروانی فرود بیاید و بخشی از خانه را ویران کند... خیلی سخت بود آن لحظه ها، اما سرانجام بعد از حدود 30 ثانیه و با ایستادن تانکر از حرکت، به نظر آمد که زلزله تمام شده. در حالی که هنوز اضطراب و ترس در تمام وجودمان بود، رفتیم داخل اتاق و اول از همه زنگ زدیم به تهران ببینیم آنجا هم لرزش را حس کرده اند یا نه، که جواب مثبت بود... و بعد فهمیدیم که چه زلزله ای بوده. راستی آن سه تا صدای گرومب هم مال سنگ هایی بود که از کوه به پایین غلتیده بودند. امواج اول به کوه رسیده بودند و سنگ ها را قل داده بودند و تا ما بفهمیم آن صدا مال چیست، به ده رسیده بودند و خانه ها را تکان تکان داده بودند.

وقتی چند ساعت بعد از رادیو شنیدیم که زلزله از شمال آمده و به ویژه در جاهایی مثل کلاردشت ویرانی های زیادی ایجاد کرده، نگران شدیم؛ نگران فامیل و آشناهایی که در کلاردشت داریم. دیگر در تهران بودیم، اما تلفن ما مدام اشغال می زد. نمی شد تماس گرفت. اما خوشبختانه موبایل راه داد و کلاردشت را گرفتیم. لرزش های پیاپی و صدماتش، حسابی همه را ترسانده بود، شنیدیم که بعضی خانه ها کامل ریخته اند... اما خوشبختانه آسیب جانی نداشته. آن شب را فامیل های ما که در باغ گذراندند، یک بار که زنگ زدیم گفتند همین الان باز زمین لرزید... ترس و اضطراب تمامی نداشت؛ از ترس خاطره تلخ بم، و از ترس بودن زیر سقف هایی که (ببخشید) به یک گوز بندند.

رادیو و تلویزیون هم که معلوم است، ...شعر بیشتر می گفتند. از اینکه موقع زلزله آرام باشید و با آرامش از زلزله استقبال کنید! (نقل به مضمون) انگار که زلزله منتظر دعوت ما بوده، یا انگار که زلزله آرام بودن و با لبخند به استقبالش رفتن را سرش می شود! خود من که شاید در حالت عادی کلی ادعایم شود، در آن لحظات هولناک لرزش زمین می لرزیدم و صورتم عین گچ سفید شده بود. شوخی که نیست، یک ذره تکان بیشتر شود کل دار و ندارت آوار می شود ــ شانس بیاوری روی سرت نریزد. سال 69 که زلزله رودبار آمد، شب بود، من و خواهرم بیدار بودیم و داشتیم نوار کاست گلنار را گوش می کردیم (آن موقف 13 سالم بود)، خانه که عین گهواره تاب می خورد و لوسترها که تکان می خوردند و چند تا کتاب که از قفسه های کتابخانه افتاد، عین خیالمان هم نبود... فقط فردایش فهمیدیم که چه فاجعه ای بوده. اما حالا همه مردم می ترسند، فقط می ترسند، می ترسند که داستان بم با ابعادی بسیار گسترده تر در تهران تکرار شود... واقعاً چه باید کرد؟

|

Sunday, May 30, 2004

مجلسی که نکوست...

بخندیم یا گریه کنیم:

...به دنبال مراسم تحليف، حدادعادل در مقام رئيس موقت مجلس هفتم به محكوم كردن آمريكا پرداخت و طى اولين
سخنرانى خود گفت: در اولين جلسه مجلس، حضور آمريكا در منطقه و اشغال عراق را محكوم مى كنيم. در اين لحظه يكى از منتخبان به حمايت از حدادعادل برخاست و شعار مرگ بر آمريكا سر داد. به دنبال وى نيز جمع زيادى از منتخبان شعار مرگ بر آمريكا سر دادند و به اين ترتيب براى دومين بار پياپى در برگزارى تنها دو جلسه علنى مجلس هفتم، مرگ بر آمريكا به اصلى ترين شعار نمايندگان تبديل شد.
حدادعادل همچنين در اين سخنرانى از مردم به خاطر حضور آگاهانه در انتخابات اول اسفند تشكر كرد.
(به نقل از شرق)

|

Friday, May 21, 2004

!Don't get HORNY please


(مهناز افشار، عکس از سایت iranactor)

امشب تلویزیون ناپرهیزی! کرده بود و داشت تیزر فیلم سینمایی کما(نتایج جستجوی گوگل در مورد فیلم کما) رو نشون می داد. اما نکته خیلی جالب این بود که هر صحنه ای که تصویر زن داشت رو سیاه و سفید نشون می داد! بیشتر تصاویر هم مربوط بود به مهناز افشار یا همان گوگوش مجاز ایران!

اون کسی که می ره سینما، تصویر رنگی آرایش کرده و دلربای! مهناز خانوم رو روی پرده عریض تماشا می کنه؛ حالا این که توی صفحه کوچک تلویزیون اون رو سیاه و سفید می کنن چه توجیهی داره؟ البته توجیهی که نداره، فقط یک دلیل دیگه هست بر حماقت اینها. اگر حالش را داشتم همین الان یک تحلیل مفصل می کردم از اینکه چه جور رفتار اینها در دوران بعد از انقلاب برای سرکوب کردن حس طبیعی جنسی دخترها و پسرها باعث هزار و یک جور مشکل شده و الان هم می بینیم که به شکل انفجاری بیرون زده... الان هر پسر مجرد رو که ببینی، دنبال این هست که یه مکان جور کنه و یه دختر تور بزنه و ببره ترتیبش رو بده. حالا برای این آدم چه فرقی می کنه که مهناز افشار تو تلویزیون جمهوری اسلامی سیاه و سفید نشون داده بشه یا رنگی...

و البته از نگاهی دیگه این عمل یک توهین خیلی خیلی بزرگ هست به شعور بیننده هایی که پای تلویزیون نشستن. یعنی جوون های ما این قدر بی جنبه هستن که با دیدن یک صحنه از یک بازیگر خوشگل آرایش کرده حالی به حالی بشن و همون جا جلوی تلویزیون... واقعاً که!:)

|

Wednesday, May 19, 2004

مارمولك را بردند

خوب، بالاخره زور آخوندها مثل هميشه به خواست مردم چربيد و فيلم دوست‌داشتني و محبوب مارمولك از پرده سينماها پايين كشيده شد. فيلم البته توقيف نشده، و طبق شنيده‌ها قرار است كه بعداً در شبكه ويديويي عرضه شود. گرچه همين الان هم كپي‌هاي نازل و بدكيفيت فيلم كه از روي پرده دزديه شده را همه جا مثل نقل و نبات روي سي‌دي با قيمت‌هايي از 1000 تا 3000 تومان مي‌فروشند. شايد بتوان گفت تا همين الان حداقل 70 درصد مردم اين فيلم را ديده‌اند، و تقريباً 100 درصد مردم داستان فيلم را مي‌دانند و تكه‌هاي بامزه‌اش را بارها از زبان كساني كه فيلم را ديده‌اند، شنيده‌اند.

من پنجشنبه دو هفته پيش اين فيلم را در سينمايي نزديك خانه‌مان ديدم، از سه ربع قبل از شروع سانس توي صف ايستاديم تا بالاخره نوبت ما شد و توانستيم بليت بخريم. جمعيت توي سالن سينما غلغله مي‌كرد. حتي يك صندلي خالي هم نبود... و واقعاً كه عجب فيلمي بود. مدت‌ها بود كه با ديدن يك فيلم ايراني در سينما اين طور حال نكرده بودم ـ در واقع بعد از فيلم عشق و نان و موتور 1000. يكي از صحنه‌هاي جالب فيلم جايي بود كه رضا مارمولك در لباس آخوندي در شب اول حضورش در مسجد سر سفره شام است و يكي از افراد محلي اجازه مي‌گيرد كه آواز بخواند. او هم اجازه مي‌دهد و همراه آواز خواندن آن مرد در حال بشكن زدن خودش را تكان‌تكان مي‌دهد! و به زرزرهاي پيرمرد متولي مسجد كه معتقد است مسجد جاي اين كارها نيست هيچ اهميتي نمي‌دهد و مي‌گويد بگذاريد خوش باشيم!

عده‌اي معتقدند كه اين فيلم براي پايين آوردن جايگاه روحانيت از تقدسي است كه براي آن ساخته‌اند، و در طيف مقابل بعضي‌ها عقيده دارند كه اين فيلم براي محبوب‌تر كردن روحاني‌ها ساخته شده. من اما وقتي فيلم را ديدم و از سالن بيرون آمدم، احاسم اين بود كه اين فيلم نه توهين است و نه تحبيب، بلكه يك نقد منصفانه است به رفتار آخوندهاي فعلي (اكثرشان)، و در واقع مي‌خواهد يك روحاني واقعي را به تصوير بكشد (كسي كه به خودي خود محبوب مردم است). فرض كنيد همان اوايل فيلم كه يك آخوند واقعي در بيمارستان هم اتاقي رضا مارمولك دزد شده، اولا شخصيت و چهره و رفتار او جوري است كه ناخودآگاه آدم از او خوشش مي‌آيد، دوم اينكه به جاي روضه خواندن‌هاي تكراري مي‌آيد از روي كتاب شازده كوچولو جملاتي مي‌خواند كه در قلب هر آدمي مي‌تواند تحول ايجاد كند، و مهم‌تر از همه اينكه او اصلاً از راه آخوندي نان نمي‌خورد، بلكه مي‌گويد كه گچ‌كار است و اين شغل آبا و اجدادي‌شان است و از همين راه هم امرار معاش مي‌كند (وقتي رضا مارمولك با او دست مي‌دهد مي‌گويد دست شما مثل آخوندها نيست!) و اين يعني اينكه آخوند واقعي بودن (مرد خدا بودن) با گشادي ذاتي آخوندهاي فعلي منافات دارد. و البته كدام آخوندي حاضر است از لم دادن و حرف زدن دست بردارد و به جايش با عرق جبين خودش پول دربياورد؟

اين را هم همين‌جوري داشته باشيد: چند وقت پيش تلويزيون ميزگردي را با حضور چند تا جوان و دو تا آخوند برگزار كرده بود كه موضوعش مربوط به شادي و رسيدن به خدا بود. يكي از آخوندها مي‌گفت اينكه كسي فكر كند با شادي و دست زدن به خدا مي‌رسد، چيزي است كه فقط در فكر اوست و در واقع اين قضيه (رسيدن به خدا با شادي) درست نيست. دلم مي‌خواست همان لحظه آنجا بودم و با مشت فك آن مردك را خرد مي‌كردم! آخه تو كي هستي كه راجع به فكر و احساس قلبي مردم هم نظر مي‌دهي؟ همين است كه همه چيز ما شده غم و غصه. انگار خدا هم يعني غم و غصه. به دين و اين چيزها كاري ندارم، اما چند بار كه مهمان يك كليسا بودم، بارها شاده بودم كه در ميانه آواز شادمانه‌‌ي همراه با موسيقي و دست زدن، اشك از چشم‌هاي بسياري از حاضران سرازير بود، و من آنقدر كه حضور مستقيم و پرجلال خدا را آنجا حس كردم، هيچ وقت پيش و پس از ان احساس نكرده بودم. چرا كه «خداوند شادي است.» اما مغز آقايان سنگ‌تر از اينهاست اين چيزها تويش برود. روحاني فيلم مارمولك از روي شازده كوچولو حذف قشنگي مي‌زد: «به تعداد آدم‌هاي روي زمين راه براي رسيدن به خدا هست.» و يا حرف‌هاي خودماني اما پرمفهوم رضا مارمولك در لباس آخوندي: «خداوند اند (end) رحمت است...»

|

Tuesday, May 18, 2004

خداحافظی لاریجانی با جام جم

خوب، بالاخره علی لاریجانی هم بعد از بیش از ده سال تکیه زدن بر صندلی سازمان صدا و سیما که تنها رسانه دیداری-شنیداری ایران است، از اسن سمت کنار گذاشته شد تا احتمالاً برای انتخابات آتی ریاست جمهوری داخل آب نمک بخوابانندش و آن موقع دوباره او را رو کنند. لاریجانی که داماد آیت الله مطهری است و امسال همایش بین المللی حکمت مطهر را با تبلیغات بسیار زیاد در سطح شهر و روزنامه ها و داخل رادیو و تلویزیون در سازمانش برگزار کرد، یکی از منفورترین چهره های وابسته به جاکمیت در جمهوری اسلامی است. تا آنجا که صدا و سیما را مدت هاست که با نام سیمای لاریجانی می شناسیم، و حتی وبلاگی هم که با نام آنتی لاریجانی برای اعتراض به سیاست های یکسونگرانه این رسانه ایجاد شد، خیلی زود در بین وبگردهای ایرانی محبوبیت پیدا کرد.

اما رفتن لاریجانی از صدا و سیما به هیچ عنوان به معنای پایان این سیاست ها نیست، چرا که همه ما خوب می دانیم که همه چیز این کشور در اختیار یک نفر است (و جالب است که آن وقت دلمان را به دموکراسی خوش کرده ایم!) عزت الله ضرغامی که جانشین لاریجانی شده، از آن آدم هایی است که آدم با دیدن قیافه اش باید کفاره بدهد! اخمو، بداخلاق و عنق، با آن موهای صافِ خوابیده و نگاه های عاقل اندر سفیه اش. او که زمانی معاون سینمایی ارشاد (در زمان میرسلیم) بود، در چند سال اخیر نماینده پارلمانی صدا و سیما در مجلس بود. خلاصه اینکه شاید قیافه لاریجانی را یک جور می شد تحمل کرد، اما این یکی قیافه اش هم آدم را از هر چی آدم است سیر می کند!

خبرها و گزارش های مشروح شرق را درباره این جابجایی از دست ندهید، و صد البته عکس یک روزنامه وقایع اتفاقیه را (با این جور عکس ها که طرف را به شکلی کاملاً محترمانه حسابی ضایع می کنند خیلی حال می کنم!) راستی، لابد از این به بعد به جای آنتی لاریجانی باید آنتی ضرغامی بخوانیم:))

|

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com